دکتر پیام آزاده متخصص رادیوتراپی انکولوژی 51105CCB 4E8C 408E BC54 4A4B33590073 دلنوشته  ایمونوتراپی

پسرم، امروز یادم افتاد به روزی بارانی در سالهای دور، زنگ آخر مدرسه به صدا در آمده بود و دانش آموزان در همهمه و تکاپوی رفتن بودند. بارانی تند و بیگاه باریدن گرفته بود. داشتم به سمت دفتر مدرسه میرفتم که چند نفر از بچه ها به سمتم دویدند و گفتند: خانم مفیدی پسرتان آمده دنبالتان، با تعجب زمزمه کردم: اشتباه نمیکنید؟ با خودم گفتم پیام نوجوان من با کدام وسیله به دنبالم آمده، با همین افکار به سمت در مدرسه آمدم و تو را دیدم که چتر به دست مقابل در مدرسه ایستاده ای، مرا که دیدی بلند گفتی اومدم دنبالت مامان. خندیدم و به شوخی گفتم: با چی؟ با ماشینت؟ سرت رو بالا گرفتی و گفتی نه با چترم….جمله ی زیبایت به بند بند جانم نشست، دانستم که یک مرد را در دامن خود پرورده ام و غرور و افتخار به داشتن چنین جوانمردی در وجودم غوغا کرد. مردی که روز به روز بزرگ و بزرگ تر وچتر حمایتش گسترده و گسترده تر شد و برمن و خانواده ام و هزارن تن دردمند و بیمار سایه افکند.
پیامم! حالا از آن صبح بارانی بهار که به دنیا آمدی نیم قرن گذشته است. و من با تنی خسته و قلبی شکسته از داغ فراق همسر و همراهم، با شگفتی به راهی که طی کرده ام می نگرم و در ژرفای وجودم آرامش را احساس میکنم، من آرام و راضیم و حس میکنم در تمام این راه طولانی و گاه دشوار، گرمی و شور عشق بی نهایت پدر مهربانت قوت قلب من و مهر و حمایت تو و خواهرت عصای دست من بوده است. روح پدر آسمانیت شاد و عمر پربار تو بلند و پر عزت که سوی چشمان مادری و باقیات الصالحات پدر….تولدت مبارک.